خدا گفت زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند.؟
لیلی گفت من.
خدا شعله ای به او داد .لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .سینه اش آتش گرفت .خدا لبخند زد .لیلی هم.
خدا گفت شعله را خرج کن .زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد . لیلی گر می گرفت .خدا حظ می کرد .
لیلی می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست .خدا اجابت کرد .
مجنون سر رسید .مجنون هیزم آتش لیلی شد .آتش زبانه کشید .آتش ماند زمین خدا گرم شد .
خدا گفت : اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود!
لیلی نام تمام دختران زمین است
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ، هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند. دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد.
خدا گفت لیلی یک ماجراست ، ماحرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش .
شیطان گفت تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
و لیلی هیچگاه اتفاق نیقتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن .
شیطان گفت: آسودگی است. خیالی است خوش.
خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است و فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لسلس نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همینجایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیل های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد
دخترااااااااا دوستون داررررررررررررررم



